سكوتم نشـــــــــكن و بگذار تا من
درون خــــــــــــــلوتم ، تنها بمانم
دلم را نشكن و بگذار اي عـــشق
سرود زيستن ، با تــــــــو بخوانم
دلم آيينه گردان رخ تــــــــــوست
مزن سنگي و مشكن جـــام شيشه
نهال عمرمن با تو بهاري است
مزن برريشه ام ، آهنگِ تيـــشه
بيا با هم بخنديم زنــــــــــدگي را
كه دنيا بي تو زنداني سـياه است
بيا بر شانه هاي هم بگريـــــــيم
كه تنهائي دل راسوز و آه است
تو تفسير كتاب عشق پـــــــــاكي
تو رويايي ترين ليـــــــلي عاشق
تـــــــــرا در آسمانها مي شناسند
قــــناري ، بي مثالم ، اي شقايق
سكوتم يك سبد روياي ســـــــــبز
ترنم هاي احســـــــــاس تو دارد
مخواه اي مرغ عاشق ،مرغ عاشق
سكوتم ،جاي ديگر پـــــــا گذارد
غم عشق تو ، رويا ، زندگـــاني
به تار و پود جانم ريــشه دارد
بجز سوداي جانسوزت قـناري
دل من كي ؟ كجا ؟ انديشه دارد؟
تو فرياد ســـــــــكوتم را شنيدي
كنون بگذارتا با تــــــــــو بمانم
سكوتم مملو ازراز تمـــــــناست
تمنا مي كنم ، با تو بــــــــمانم
تو را به جای همه مردانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی 
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز
امشب با باران دیدهگانم غسل عشق کردم
و بر سر روی روح دستی کشیدم تا او را نیز به تو هدیه کنم
میدانم تو را لایق نیست اما چه کنم؟
من فقیر را جز این دو متاعی نیست
قلبم را که پیش از این نثارت کردم
امروز نیز روحم را برایت هدیه می فرستم
لا اقل نگذار در کادو بماند به دستان تو امید وار است
|